تبليغاتX
رنگ عشق مشکی نبود رنگشو مشکی کردن
 

 

رنگ عشق مشکی نبود رنگشو مشکی کردن

 

عشق =موفقیت+ثروت

 

درباره وبلاگ

این وبلاگ تقدیم به تمام دوستان خوب و دلنواز
مجید 21 ساله از یزد و مریم 21 ساله از تهران

نویسندگان

پیوندهای روزانه

  RSS  

 

قسم

قسم خوردم  به روز و به شب و ماه

که در هرجای دنيا پا نهادم

فقط يادت بود فانوس راهم

فقط يادت بود مقصد و جایم

ندانستم که

Click to view full size image

تو در عشق و مستی

جفاکار و ذليل و خود پرستی

ندانستم که در هر یاد و هر نام

رياکاری و دور از رب پرستی

رسيدم مقصد و ديدم که آن وقت

به دامان کس ديگر نشستی .  

 

 

به قلم : مجید در چهارشنبه ششم دی 1385 ساعت 3 بعد از ظهر موضوع: | +

قصه من و تو

 

قصه من و تو

قصه من و تو آغازش در دفتر آرزوها بود و داستانش در دفتر ليلی و مجنون سروده شد

قصه من و تو از آن نيمه شب پر خاطره آغاز شد و اينك نيز با قصه دوری در حال نوشته شدن است

قصه من و تو آغازی احساسی داشت ، حرفهايی رويايی داشت ، اما ادامه آن يك داستان عاشقانه و واقعی شد

تو آمدی در خوابم ، نشستی در سرزمين رويايم ، و آن قلب سرخت را با دو دست مهربانت به من هديه دادی

چه زيبا پر كشيديم به سوی دشت پروانه ها ، چه زيبا بر روی ماه نشستی و من نيز ماه را به آرامی حركت می دادم

لحظه سفرت لحظه زيبايی بود ، لحظه ای كه بر روی گلبرگ گلی نشستی و با نسيم عشق به سوی دياری ديگر رهسپار شدی

من نيز در كنار قناری پر بسته نشسته بودم و نوای غمگين او را گوش ميدادم و به شبنمی كه عكس چشمان خيسم در آن افتاده بود نگاه می كردم

قصه من و تو قصه زيباترين عشق دنيا است ، قصه من و تو قصه يك سرزمين بی انتها است ، قصه من و تو ، قصه يك رويای بيدار شدنی است

آغاز ديدارمان چه پر خاطره بود ، عكس چشمانت هنوز در ذهنم تكرار ميشود ، يك نگاه عاشقانه ، يك نوای صادقانه ، هديه ای بود پر از آرزو و اميد

سر آغاز قصه من و تو از يك نگاه عاشقانه آغاز شد ، و به لحظه مرگ نيز ختم خواهد شد

دفتری كهنه و پوسيده ، دلی نا اميد و شكسته ، قلم بدون جوهر داشتم

تو كه آمدی دفترم تازه شد ، دلم اميدوار و پر تپش از عشق شد ، و قلمم آماده نوشتن كلام مقدس تو را داشت

اولين كلامم به نام تو بود و تكه كلامم نيز اسم تو بود

قصه من و تو قصه شمعی خاموش نشدنی است ، قصه من و تو قصه مهتاب و ستاره است

(از باران)

 

 

به قلم : مجید در چهارشنبه ششم دی 1385 ساعت 3 بعد از ظهر موضوع: | +

از فروغ

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغهای رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند

کسی مرا ‌‌به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد.

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنیست

بعد از این گوش فلک نشنود افغان کسی               که من این گوش به افغان و فغان کر کردم

 

 

به قلم : مجید در چهارشنبه ششم دی 1385 ساعت 3 بعد از ظهر موضوع: | +

چند نکته

برای او که نمیدانم در خاطر او خواهم ماند یا برای او خاطره میشوم
بگذارید بمیرم که دگر همسفری نیست      در سینه من فرصت عشق دگری نیست
قلبهخا

واقعیتهای زندگی گاه به دست خود ما بوجود می آید و کیفیت آن بستگی به اندیشه ما خواهد داشت.
 
سرزنش خود،خود باروی را کاهش میدهد.
 
با ایجاد تصورات مثبت از خود و بالا بردن روحیه ی شکست ناپذیری، واقعیتهای ثابت و جدیدی در زندگی خود ایجاد خواهیم کرد.
 
چرا که ما در نوع خود منحصر به فرد هستیم و همتایی نداریم ما در اندازه ی خود قوی و نیرومندیم به قدر خود باهوش و دانا هستیم.
 
در حجم خود ظاهری زیبا داریم و خود را باور داریم چرا که در کارهایی که تصمیم به انجام میگیریم موفق هستیم .
 

 
زندگي را بايد به رقص درآورد. زندگي، تجارت نيست. زندگي را براي نفس زندگي بايد زيست. از زندگي بهره ببريد، اما آن را به سطح يك كارابزار نكشيد.
 
زندگي هدف نيست، چرا كه معناي هدف تنزل دادن امور به سطح وسايلي براي رسيدن به چيزهايي است و براي رسيدن به هدف هميشه بايد قرباني داد و هر آنچه كه داريد بايد به پاي هدف‌هاي آينده ريخت.
 
اما عشق بخشنده است، هديه ميكند و توقعي براي دريافت ندارد. پس بايد زيست آنهم عاشقانه.

زمانه

 

 

به قلم : مجید در چهارشنبه ششم دی 1385 ساعت 3 بعد از ظهر موضوع: | +

سیب

سیب
   
 تو به من خنديدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پی من تند دويد سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من کرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
تو رفتی و هنوزسالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گامهای تو تکرار کنم می دهد آزارم و من انديشه کنان غرق اين پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سيب نداشت

 

من پذيرفتم شکســــــــت خويش را
 پندهاي عقل دور انديش را
من پذيرفتم که عشق افسانه است
 اين دل درد اشنا ديوانه است
ميروم از رفتن من باش شــــــــــــاد
از عذاب ديدنم ازاد باش
گر چه تو زودتر از من ميـــــــــــروي
 آرزو دارم ولي عاشق شوي
ارزو دارم بفــــهـــــمي درد را
تلخي برخورد هاي سرد را....

 

 

به قلم : مجید در چهارشنبه ششم دی 1385 ساعت 3 بعد از ظهر موضوع: | +

   

T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     K I Y N O O S H      A N S A R I

طراح قالب های بلاگفا