تبليغاتX
رنگ عشق مشکی نبود رنگشو مشکی کردن
 

 

رنگ عشق مشکی نبود رنگشو مشکی کردن

 

عشق =موفقیت+ثروت

 

درباره وبلاگ

این وبلاگ تقدیم به تمام دوستان خوب و دلنواز
مجید 21 ساله از یزد و مریم 21 ساله از تهران

نویسندگان

پیوندهای روزانه

  RSS  

 

سلام

سلام به تمام شما دوستان عزيز

سلام ميكنم به تمام شما مهربانان

 

سلامي به گرماي وجود عشق

سلامي به وسعت آسمان

 

سلامي به تعداد ستارگان

سلامي به زيبايي پر شاپرك

 

سلامي به رنگارنگي رمگين كمان زندگي

سلامي به عطر خوش زمين

 

سلامي به شور و شوق موج دريا

سلامي به اندازه دنيا

 

سلامي به زيبايي فردا

سلامي به روشنايي خورشيد

 

سلامي به سكوت و تاريكي شب

سلامي به پهناي وجود دل

 

سلامي به درب هاي عاشق منزل

سلام...  سلام...  سلام...

                            

 

 

به قلم : مجید در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 9 قبل از ظهر موضوع: | +

درد عشق

نام خود عاشق نهادم دلبری یادم نکرد

  یار من وقتی که شیرین بود فرهادم نکرد

بر بیابان رفتم و چون آسمان غوغا زدم

عاقبت دلدار من گوشی به فریادم نکرد

در جهان هر دم به ملک درد طوفان می وزد

تک شدم در دار غم آزاده ای شادم نکرد

قلب من در آتش هجران عجب مردانه سوخت

مردی از این بند و دام تیره آزادم نکرد

 

 

به قلم : مجید در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 9 قبل از ظهر موضوع: دوستی | +

آن چنان سوخته ام در عطش دیدارت
که دگر در همه عالم نتوان یافت مرا

 

 

به قلم : مجید در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 9 قبل از ظهر موضوع: صمیمیت | +

بدترين

 
بدترین درد این نیست که عشقت بمیره
   بدترین درد این نیست که عشقت بهت نارو بزنه
     
بدترین درد این نیست که به اونی که دوستش داری نرسی
      
 
بدترین درد اینه که یکی رو دوست داشته باشی و اون ندونه!

 

 

به قلم : مجید در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 9 قبل از ظهر موضوع: علاقه | +

فرخزاد

فروغ فرخزاد

در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نمیاید
اندوهگین و غمزده می گویم
شاید ز روی ناز نمی اید
چون سایه گشته خواب و نمی افتد
در دامهای روشن چشمانم
 می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه های نبض پریشانم
مغروق این جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق این سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
 می خواهمش در این شب تنهایی
با دیدگان گمشده در دیدار
با درد ‚ درد سکت زیبایی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
می خواهمش که بفشردم بر خویش
بر خویش بفشرد من شیدا را
بر هستیم به پیچد ‚ پیچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
 در لا بلای گردن و موهایم
گردش کند نسیم نفسهایش
نوشد بنوشد که بپیوندم
با رود تلخ خویش به دریایش
وحشی و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله های سرکش بازیگر
در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد
خکسترم بماند در بستر
 در آسمان روشن چشمانش
بینم ستاره های تمنا را
 در بوسه های پر شررش جویم
لذات آتشین هوسها را
می خواهمش دریغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تیره به تنهایی
 می خوانمش به گریه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پایان
او آن پرنده شاید می گرید
بر بام یک ستاره سرگردان 

 

 

به قلم : مجید در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 9 قبل از ظهر موضوع: | +

عشق

عشق را در جهان جويند

عشق را در نهان جويند

 

در سر و دست و پاي ما

در هوا و زمين جويند

 

چه كسي بود كه گفت زمستي

ديوانگان عشق را جويند

 

ز دهانش بگيريد طلاي گران

چون راست گفت كه ديوانگان جويند

 

گر عاشق شد كسي ديوانه اي بس نيست

گر طلب كند عشق را ديوانگي جويند

 

گر دلت طلب كند عشق را ز جسم و جانت

دل و جان ، روح و روان و همه هستي جويند

 

گر زمن پرسي عشق چيست تو عاشق كيست

گويم عشق خدايست كه همگان جويند

 

عشق جز آن كس نميتوان باشد

چونكه نخواهد بود در ديدگان ولي دلان او را جويند

 

عشق چيزيست كه دست نيافتني باشد

پس تا هميشه او هست و همگان جويند...

                               

 

 

به قلم : مجید در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 9 قبل از ظهر موضوع: عشق | +

سختي عشق

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام
عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي
رو به قلبت  هديه داد زل بزني و به
 جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ حس کني هنوزم دوسش داري
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به
 ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده....

چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام

نتوني بگي....

چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور

 باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داري.......چه قدر سخته


 

 

به قلم : مجید در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 9 قبل از ظهر موضوع: | +

دوست دارم هميشه

سعي کن دردم را بفهمي

ذهنم را بخواني

اشکم را ببيني

صدايم را بشنوي

صدايي را که تو در من خفه کردي

آن صداي خفه روزي به تو خواهد گفت
                  

دوستت دارم

 

 

به قلم : مجید در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 9 قبل از ظهر موضوع: دوستی | +

   

T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     K I Y N O O S H      A N S A R I

طراح قالب های بلاگفا