تبليغاتX
رنگ عشق مشکی نبود رنگشو مشکی کردن
 

 

رنگ عشق مشکی نبود رنگشو مشکی کردن

 

عشق =موفقیت+ثروت

 

درباره وبلاگ

این وبلاگ تقدیم به تمام دوستان خوب و دلنواز
مجید 21 ساله از یزد و مریم 21 ساله از تهران

نویسندگان

پیوندهای روزانه

  RSS  

 

بدترين

 
بدترین درد این نیست که عشقت بمیره
   بدترین درد این نیست که عشقت بهت نارو بزنه
     
بدترین درد این نیست که به اونی که دوستش داری نرسی
      
 
بدترین درد اینه که یکی رو دوست داشته باشی و اون ندونه!

 

 

به قلم : مجید در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 9 قبل از ظهر موضوع: علاقه | +

اشعاری از فریدون مشیری

                

چون بوم بر خرابه دنيا نشسته ايم
اهل زمانه را به تماشا نشسته ايم
بر اين سراي ماتم و در اين ديار رنج
بيخود اميد بسته و بيجا نشسته ايم
ما را غم خزان و نشاط بهار نيست
آسوده همچو خار به صحرا نشسته ايم
گر دست ما ز دامن مقصد كوته است
از پا فتاده ايم نه از پا نشسته ايم

تا هيچ منتظر نگذاريم مرگ را
ما رخت خويش بسته مهيا نشسته ايم
يكدم ز موج حادثه ايمن نبوده ايم
چون ساحليم و بر لب دريا نشسته ايم
از عمر جز ملال نديدم و همچنان
چشم اميد بسته به فردا نشسته ايم
آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر
چون شمع نيم مرده چه زيبا نشسته ايم
ا

ي گل بر اين نواي غم انگيز ما ببخش
كز عالمي بريده و تنها نشسته ايم
تا همچو ماهتاب بيايي به بام قصر
مانند سايه در دل شب ها نشسته ايم
تا با هزار ناز كني يك نظر به ما
ما يكدل و هزار تمنا نشسته ايم
چون مرغ پر شكسته فريدون به كنج غم
سر زير پر كشيده و شكيبا نشسته ايم

                    

 ~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~..~!~

 

 

به قلم : مجید در جمعه سوم فروردین 1386 ساعت 7 بعد از ظهر موضوع: علاقه | +

ببين چي ميكشم بي تو پس تنهام نزار

با خود عهد کردم که از یادت نبرم!!!

پرده ای سیاه به روی دریچه ی دلم اویختم

که همه بترسند وفرار کنند

خاطراتت را سوزاندم وبه دریای فراموشی سپردم

امروز که قیافه ام را در اینه می بینم

می بینم که همه ی بلاها را بر سر خودم اوردم!؟

 

 

 

به قلم : مجید در جمعه سوم آذر 1385 ساعت 10 قبل از ظهر موضوع: علاقه | +

عشق اسمونی


سلام
نوشته ام را با فالی از حافظ آغاز ميکنم :
اکسير مراد
ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر           زار  و بيمار غمم راحت جانی به من آر
قلب بی حاصل ما را بزن اکسير مراد           يعنی از خاک در دوست نشانی به من ار
در کمينگاه نظر با  دل خويشم جنگ است        ز ابرو و غمزه او تيرو کمانی به من آر
در غريبی و فراق و غم دل پير شدم                 ساغر می ز کف تازه جوانی به من آر
منکران را هم از اين می دو سه ساغر بچشان    و گر ايشان نستانند روانی به من آر
ساغيا عشرت امروز به فردا مفکن                       يا ز ديوان قضا خط امانی به من آر
دلم از دست بشد دوش چو حافظ ميگفت
کای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر

امروز روز خوبی برام بود  در کناراذين
خيلی خوش گذشت کلی شوخی کرديم و به قول معروف تو سرو کله هم زديم و همديگرو تکه تکه کرديم و جک گفتيم و از خنده مرديمو زنده شديم امروز اربعين است و ميخواهم بگم ای خدای مهربان خودت به ما دوبنده حقير رحم کن که امروز خنديديم و ما را عاقبت بخير بگردان 
از شما به خاطر خوندن وبلاگ و اومدن به اينجا ممنونم و اميدوارم بتونم خوب  خاطرات وقايع و همه چيز هايی رو که ميخوام اينجا بنويسم بيان کنم

 

 

به قلم : مجید در دوشنبه یکم آبان 1385 ساعت 9 بعد از ظهر موضوع: علاقه | +

نه تو تنها نیستی

 

نه تو تنها نيستي ماهي و زورق و پارو پس چيه نه تو تنها نيستي اين همه ستاره پس مال كيه

نه تو تنها نيستي  خلوت دلكده نقاشيه نه تو تنها نيستي  فكر ازادي خود زندگيه

نگو ما دوتا كميم من و تو اين همه ايم اي عزيز گل ريز عشق يعني همه چيز

عشق يعني همه چيز

نه تو تنها نيستي ناتمام من تمام تو ميشه نه تو تنها نيستي دست من سفره شام تو ميشه

حتي تبت قد بام تو ميشه ماه نقره اي به نام تو ميشه

نه تو تنها نيستي نه تو تنها نيستي

نگو ما دوتا كميم من و تو اين همه ايم اي عزيز گل ريز عشق يعني همه چيز

عشق يعني همه چيز

درد بي دردي و دردي دلپيچ درد بي عشقي ما يعني هيچ مثل يك اينه بيجيوه خاك بي عشق جهان بي ميوه

نه تو تنها نيستي نه تو تنها نيستي

نگو ما دوتا كميم من و تو اين همه ايم اي عزيز گل ريز عشق يعني همه چيز       عشق يعني همه چيز

 

 

به قلم : مجید در دوشنبه سوم مهر 1385 ساعت 5 بعد از ظهر موضوع: علاقه | +

هر که

به نام خدائي كه دوستش دارم....

 نشسته بود رو زمین و داشت یه تیکه هایی از رو زمین جمع می کرد . بهش گفتم : کمک می خوای ؟

 گفت : نه .

 گفتم :خسته میشی بزار خوب کمکت کنم .

 گفت : نه ، خودم جمع می کنم .

 گفتم : حالا تیکه های چی هست ؟ بدجوری شکسته مشخص نیست چیه ؟

 نگاه معنی داری کرد و گفت : قلبم . این تیکه های قلب منه که شکسته . خودم باید جمعش کنم .

 بعدش گفت : می دونی چیه رفیق ، آدما این دوره زمونه دل داری بلد نیستن ، وقتی می خوای یه دل پاک و بی ریا رو به دستشون بسپری هنوز تو دستشون نگرفته می ندازنش زمین و می شکوننش ،میخوام تیکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش اون دل داری خوب بلده .

 میخوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته خوب شه آخه می دونی خودش گفته قلبهای شکسته رو خیلی دوست داره .

 گفتٌ: تیکه های شکسته رو جمع کرد و یواش یواش ازم دور شد . و من توی این فکر که چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم.

 دلم می خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو می سپری دست هر کسی ، انگاری فهمید تو دلم چی گفتم . برگشت و گفت : رفیق ، دلم رو به دست هر کسی نسپردم اون برای من هر کسی نبود ،اون هر کسی نبود . گفتٌ و اینبار رفت سمت دریا . سهمش از تنهایی هاش دریایی بود که راز دارش بود .

 

 

به قلم : مجید در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 ساعت 6 بعد از ظهر موضوع: علاقه | +

عزیزترینم

برای گل پر سخاوتی که هنوز نبوییده همه عطرش و نثارت میکنه

وقتی گریه هایم و رو زیر باران پنهان میکردم تونبودی... ولی از دور اونارو برام پاک میکردی

تا حالا شده به خاطر اینکه کسی صدای شکستن قلبتو نشنوه با صدای بلند بخندی...

ولی تو فقط صداشو نشنیدی اونو واسم ترمیم کردی

تا حالا شده واسه کنار اومدن با زندگی با خودت قهر کنی...

ولی تو مهربونی رو با نگاهت به من یاد دادی...

به ستاره ها که نگاه می کنی ، آسمان روهم فراموش نکن

وقتی تو با ستاره ای

ماه به آب حوض ما میاد ...

یه جاگفتی سفیدم...من تنها با سیاهی تو رنگ میگیرم...

گل قشنگم...فقط بدون نميدونم چطوری بگم دوست دارم...

تو چه کرده ای که با توشده عشق تارو پودم

تو چه کرده ای که عمری ز پیت دویده ام من

به خدا قسم که با تو به خدا رسیده ام من

چه شکسته ایستادی چه شکسته تر پریدی

به طواف عاشقانه حرم خدا رسیدی

 

 

به قلم : مجید در چهارشنبه یکم شهریور 1385 ساعت 10 قبل از ظهر موضوع: علاقه | +

   

T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     K I Y N O O S H      A N S A R I

طراح قالب های بلاگفا